خیابان خیس

هیچ کس زاغچه ای را در سر یک مزرعه جدی نگرفت

+ نوشته شده در  Tue 5 May 2009ساعت 6:57 AM  توسط نوا و ناجی  | 

من...

از خانه بیرون می زنم

و "خودم" را پشت در جا می گذارم

"خودم" که مدام فکر می کند

"خودم" که مدام کلافه است

"خودم" که خودش را میان کتابها پیدا نمی کند

که میان شعرها نیست

در قصه ها جایی ندارد

"خودم" که مدام دنبال خودش می گردد

 

"خودم" را پشت در می گذارم

و از خانه بیرون می زنم

 

مثل زنان دیگر

پشت ویترین مغازه ها می ایستم

و ساعت ها

         به لباس ها و عطرها  و جواهرات زل می زنم

مدام پولهایم را می شمارم

     و فکر می کنم برای دیوار خالی اتاق نشیمن

کدام تابلو خوب است؟

فکر می کنم

باید کتاب آشپزی بخرم

و برای نهار برنامه غذایی بریزم

فردا شب باید به خاله ام سری بزنم

و باید مادرم را برای شام دعوت کنم

باید

باید

کتاب جدیدی بخرم

شاید "خودم"را

میان برگهایش پیدا کردم

باید

باید به خانه برگردم

"خودم" در خانه تنهاست...


فائزه شاکری
+ نوشته شده در  Tue 5 May 2009ساعت 6:43 AM  توسط نوا و ناجی  | 

جاده

از دور

از بسیار دور

به سوی تو می‌آیم

به ناگاه اگر بعدی میان موهایت دوید

اگر نامت را شنیدی

و پشت سر کسی‌ نبود

اگر سنگی‌ به شیشه نشست

با لبخندت کلکین را باز کن

چرا که من باز آمده ام

تشنه تر

شوریده تر

از دور

از بسیار دور




*کلکین = پنجره

+ نوشته شده در  Tue 5 May 2009ساعت 6:41 AM  توسط نوا و ناجی  | 

کوه به کوه


آدم به آدم

این روزها

کسی به کسی نمی رسد

کمی چای که می نوشی

فکر می کنی

دنیا چقدر کوچک می شود

اندازه ی همین کف دست

یا این رگ کوچک که دارد هی بالا و پایین می پرد

نگاهش که می کنی

سرت گیج می رود

میان این خطوط سر در گم

گم می شوی

خط اول را دیده ندیده

خط بعدی شروع می شود

خط بعدی

خط

 بعدی

خطِ

...

خط روی خط می افتد

-       - الو

-      -الو

-      صدا به صدا نمی رسد

-       آدم به آدم

...

 

 

+ نوشته شده در  Tue 5 May 2009ساعت 6:29 AM  توسط نوا و ناجی  | 

فكر مي‌‌كنم

پير شده‌ام

چون پرچم آواره‌ي كشورم

بي‌اعتبار

چون پاسپورتي كه در كمدم پنهان شده.

 

 تمام عمر گريخته‌ام  

از دست سايه‌اي كه مرا به  تاريكي مي‌كشاند   

و با انگشتانش آرام آرام روحم را مي‌خراشید   

 تنها بهانه‌ام جست و خيز  ِ ماهي كوچكي بود

كه آوازهاي كودكي‌ام را زمزمه مي‌كرد.

امشب اما       

دانستم

سايه‌اي را كه از او مي‌گريختم

و تمام عمر به دنبالش بودم

همين ماهي كوچكي است كه در سينه‌ام خانه دارد. 

+ نوشته شده در  Tue 6 Jan 2009ساعت 1:45 AM  توسط نوا و ناجی  | 


فراموش کردم بگویم

یک زره ساخته ام از قوطی روغن نباتی

هی بدک نیست.

+ نوشته شده در  Sun 28 Dec 2008ساعت 8:46 AM  توسط نوا و ناجی  | 


توفقط یک شعری

که وقتی خوانده می شوی

برایت دست می زنند.

+ نوشته شده در  Sun 28 Dec 2008ساعت 8:30 AM  توسط نوا و ناجی  | 

چارساله بودی

که برادرانت به... تجاوز کردند

توباید زنده به گور می شدی.

+ نوشته شده در  Sun 28 Dec 2008ساعت 7:49 AM  توسط نوا و ناجی  | 

فردا همه به خیابان ها
می
ریز
ریز می کنند پارچه های رنگی را.

+ نوشته شده در  Sun 28 Dec 2008ساعت 7:48 AM  توسط نوا و ناجی  | 

حشرات را شکنجه نکنید


کتاب ها
کتاب های مفلوک راز هایشان را برای همه فاش می کنند
پله ها پله های روسپی به هر پوتینی پا می دهند

تصور این که
باد پنجره را باز خواهد کرد
و بوی بهار در اتاق خواهد پیچید
تصور این که
زیبایت ترا،عاشق خواهد شد
درست در لحظه ای که
مورچه های سرباز، چشم هایت را برای ملکه می برند
تصور این که
ساعت دوباره زنگ خواهدزد
زندگی ادامه خواهد داشت
نگرانم می کند
نگران چون دزدی که پایش به میز می خورد
نگران چون وسوسه های ابلیسی غمگین
بر بستر پیامبری لجوج
قرار نبود مرده ها حرف بزنند
اما از من به شما نصیحت
هر گز حشرات را شکنجه نکنید


الیاس علوی 

+ نوشته شده در  Fri 26 Sep 2008ساعت 8:22 AM  توسط نوا و ناجی  | 

تولدت مبارک داداشی یکی یدونم...

تولدت مبارک داداشی عزیزم.(جولای ۱)

امیدوارم همیشه روزت آفتابی و مهرت جاری تر از رود باشد. لاو یو...

+ نوشته شده در  Tue 1 Jul 2008ساعت 7:2 AM  توسط نوا و ناجی  | 

عشق گورستانی


وقت مردن رسیده است
وقت حس کندن
وقت گذشتن از درد رسیده است
در تو می توان مردن را احساس کرد
امتحان عشق را یکبار کرد
در تو می توان عشق را تجدید کرد
عشق گورستانی را تایید کرد !
در نفسهایت مردگی را فریاد کرد
با تو می توان احساس را بیدار کرد
مثل مردن در خواب خوابیدی
زندگی را خط خطی نامیدی
ای تو !‌ که مرده ترین صدای ذهن شبی
ای تو !‌ که دورترین نقطه آغاز شبی
در تو می توان لحظه ای را تثبیت کرد !
عشق گورستانی ...
فصل مشترک مرده های پنهانی
تمرین مردگی در گورستان
حس عاشقی در تابستان
با تو می توان حس را فریاد کرد
احساس مردن را یکبار کرد !
با تو رقصیدن
در تو روییدن
با تو فهمیدن
در تو بوسیدن
با تو می توان بوسه را تکرار کرد
حس شهوت را ارضاء کرد !
عشق گورستانی ...
مردن در ریتم پر درد شب
خوابیدن در نگاه مست یاس
عبور از گذرگاه پر سکوت
با تو می توان جاودانگی را تثبیت کرد !
با تو تنها مرده زندگیم
می توان همه کار کرد
اما نمی توان مردن و زنده شدن را تکرار کرد !

 شروین صفایی
+ نوشته شده در  Fri 16 May 2008ساعت 3:36 AM  توسط نوا و ناجی  | 

Happy Valentine's Day

+ نوشته شده در  Sun 24 Feb 2008ساعت 5:37 AM  توسط نوا و ناجی  | 

تولدت مبارک ناجی جونم...

تولدت مبارک ناجی عزیزم (۱۲ آذر)  هر چند یه ذره دیر شده.

امیدوارم همیشه موفق و پیروز  و در همه ی حال در کنار نواله باشی.

دوستت دارمم یه عالمهههههه.

 

+ نوشته شده در  Fri 14 Dec 2007ساعت 7:31 AM  توسط نوا و ناجی  | 

 

کودکی در دفتر مشقش نوشت زندگی یعنی غمی بی انتها

زندگی یعنی شکست شیشه ای در هجوم بی امان سنگها

زندگی یعنی سکوت مادرم از غم و اندوه و درد

رختشویی در زمستانهای سرد

زندگی یعنی که هر شب خواهرم ناله از چشمان بی سویش کند

مادرم هم با غم درماندگی با نوازش دست در مویش کند

زندگی یعنی که من در دفترم جای گل یک سفره ی خالی کشم

یا به جای خانه ای با دود کش خانه ای با سقف و بی قالی کشم

باز فردا کودکان کوچه مان خنده کند بر پیراهن پر وصله ام

خنده های شادو بی غم می کنند

مشق های ریز من را باز هم می زند خط آموزگار

باز هم می گوید:اوی کوری مگر عینکی همراه خود فردا بیار

هر کدام از بچه های مدرسه می دود دنبال من می خندد....

آه جرم من فقر است و رنج و بی کسی

می خورم سیلی به جرم این گناه

بار هم خواهم نوشت از زندگی

زخم عمیقی بر تن است                     زندگی یک قصه از اندوه و ماتم است

                            زندگی موضوع انشای من است...

+ نوشته شده در  Tue 25 Sep 2007ساعت 8:58 AM  توسط نوا و ناجی  | 

از دود بدم می آمد

از همان کودکی

          اما

                 وقتی که رفتی دلم می خواست تمام جاده ها را دود می گرفت.

 

                                                                                                        ۱۳۸۱/۱۲/۲۷

+ نوشته شده در  Mon 6 Aug 2007ساعت 5:21 AM  توسط نوا و ناجی  | 

در کوچه های سردو تاریک شهر من

هزاران صدای خوش زنده

                 با هزاران گام خسته و برهنه می گذرد.

در کوچه های سرد و خالی شهر من

صداست که منتظر می ماند.

خاطره ها به خواب رفته اند.

                                و من هنوز منتظر پشت پنجره ی بسته به انتظار نشسته ام.

 

+ نوشته شده در  Mon 6 Aug 2007ساعت 5:17 AM  توسط نوا و ناجی  | 

لب فرو بستیم و هیچ امید نیست

لیلی آن یاری که می خندید نیست

ای که می گفتی پریدن کار ماست

بال بگشایید لحظه ی تردید نیست

مرگ آمد لحظه لحظه نرم نرم

وقت اینکه بال بگشایید نیست

تازه فهمیدم اگرچه دیر بود

ماندن در باد کار بید نیست

آسمان رقص شقایق بود و عشق

هر کس آن سو ترس را دید نیست

خوب می دانم چرا لیلای ما

آنکه خوب مارا می فهمید نیست

بین مرگ و زندگی ماندن چرا ؟

در دل خود آنچه می جویید نیست

یعنی ای باران چه می خواهی ز من

تا تو باشی آسمان خورشید نیست.

                                                                         ۱۳۸۱/۲/۱۷

 

+ نوشته شده در  Mon 11 Jun 2007ساعت 6:36 AM  توسط نوا و ناجی  | 

+ نوشته شده در  Sat 19 May 2007ساعت 7:29 AM  توسط نوا و ناجی  | 

در این سرای بی کسی  کسی به در نمی زند

بگو چرا سوار شب به کوچه سر نمی زند

ز پشت این دقیقه ها عبور سرد لحظه ها

کسی گذر نمی کند کسی به در نمی زند

شب و خیال پر زدن شب و سکوت سرد من

به قامت سکوتمان کسی تبر نمی زند

تمام شب گریستم در انتظار صبحدم

ز مشرق امیدمان سپیده سر نمی زند

کجاست مرغ باغمان فزون شده است داغمان

ز شام بی چراغمان کسی شرر نمی زند...

+ نوشته شده در  Sat 19 May 2007ساعت 7:26 AM  توسط نوا و ناجی  | 

بارش باران

 

از تنهایی جام غریبی ام را پر می کنم و سیگاری را روشن...

پشت پنجره صدای ابرها  صدای پای باران را می شنوم.

از صدای رعدو برق آسمان به خود می آیم و می بینم بر سر مزار خودم هستم.

                                               چه زیبا! آفتاب می بارد.

+ نوشته شده در  Sat 19 May 2007ساعت 7:20 AM  توسط نوا و ناجی  | 

+ نوشته شده در  Sat 19 May 2007ساعت 7:13 AM  توسط نوا و ناجی  | 

رویایی تر از رویا

 

فردا آغاز دیگریست با قلب خود چه بخرم هدیه ای برای گل.

آغاز زندگی به دو پنجره ای بستگی دارد که در عمق صحنه ی زندگی به سوی تندباد سرنوشت باز می شود.همیشه نسیم با غمهای زندگی همین جا روی زمین به گوش دادن افسانه ی سرزمین سپید می نشیند.

          خوشبختی در شبی مهتابی سوار بر قطار سرنوشت به طرف سکوت عشق پرواز می کند.

                                حوصله ی غم را نداشتم ولی وقتی او را دیدم یادداشتهای غریبانه ی سنجاق مروارید را با او عوض کردم.قلب من خانه ی اوست ولی قصه ی شبنم مروارید را اسیر بادهای وحشی نمود و در زندان تاریکش او را حبس کرد.

                                                            در آن موقع عروس گورستان همگام با غروب آرزو فصلهای کودکی را در زیر باران درسه هزارو یک شب روایت می کرد و سرانجام کوهای آسمان همه از یک ویولون شکسته با باران ستاره نغمه ای سر دادند.

 شب سراب با عشوه ی سکوت در آن کاخ سالهاست که زندگی می کند و با نسیم به جدال و بحث می پردازد.نسترنها بر شانه ی دیوار روی قلب های تنها گذر از تنهایی را می گفتند.

                                                                                                       پس از باران بنفشه های سیاه زیر طلوع ماه رشد می کنند .اگر در انتظار دیدار آخرین غم که بر روی بال پرستویی در قفس طلایی نوشته شده است  هستی باید بالاتر از عشق باشی.

عشق مرز ندارد ولی با تازیانه ی زندگی می توان بازی زندگی را در پیش گرفت.

 

 

دلم  حتی برا ی خودم هم تنگ شده ...                                           ۱۳۸۰/۱۲/۲۸  

+ نوشته شده در  Mon 30 Apr 2007ساعت 8:51 AM  توسط نوا و ناجی  | 

شمارش..

 

خیره به خیابان

می شمارد و می شمارد

به هزارها می رسد به هزارها

می خندد و می شمارد

می گرید و می شمارد

جهان تاریک می شود

و اعداد به پایان نمی رسد

نگاهی به هیچ می اندازد

و در آوارگی جهان

                          آواره می شود.

+ نوشته شده در  Mon 30 Apr 2007ساعت 8:29 AM  توسط نوا و ناجی  | 

تو ای مادر که یک عمر دلت با غصه دمسازه

صبوریهای تو مادر منو به گریه میندازه

مثل یک طفل خواب الود من محتاج آغوشم

از اون لالاییهات مادر بخون بازم توی گوشم

برای سرنوشت من تو دلواپس ترین بودی

برای اشکهای من همیشه آستین بودی

تو ای همیشه غمخوارم تو ای محرم ترین یارم

به نام نامی مادر همیشه دوستت دارم

نوازش کن منو مادر که فرزند تو غمگینه

کی میخواد بعد از این تو قلب من جای تو بنشینه

گل من روزگار روزی تو را از شاخه می چینه

در آغوشم بگیر مادر که رسم روزگار اینه

 

Mother

+ نوشته شده در  Sun 29 Apr 2007ساعت 9:35 AM  توسط نوا و ناجی  | 

مامانی از این روز به بعد تو رو بیشتر از بابا دوست دارم  باور نمی کنی؟

به اشکام نگاه کن. ببین چقدر دوستت دارم.

گریه نکن دیگه مامانی...

 

من ناتوان ضعیف در برابر کوه مقاومت و کاسه ی صبرت انگشت به دهان مانده ام.من نمی دانم یعنی اصلا" نمی توانم عظمت و بزرگی و فداکاری تو را با این کلمات ناچیز و کوتاه توصیف کنم.

چه شبها و روزها برای به اینجا رسیدنم بیدار ماندی و زحمت کشیدی .تو مرا ساختی .تو مرا روح دادی. تو مرا توان دادی.تو به من آموختی که چطور باشم و چطور زندگی کنم و بدون تو هیچم.هیچ بودم و هیچ هستم.من حتی بدون تو به اندازه یک دانه ی گندمی که در دهان مورچه وجود دارد نیستم و ارزش ندارم.

تو به من یاد دادی که با بی کسی ها  با هیچی نداشتن  با خدام بسازم و بسوزم.تو به من یاد دادی که چشمهایم را باز کنم وبا چشمی باز ودلی روشن به اطرافم نگاه کنم.

تو به من یاد دادی که تک تک کلمات گذشته ام  سرنوشتم را روی دفتر قلبم بنویسم و بایگانی کنم چون شاید روزی به آنها احتیاج داشته باشم.

تو برای رفاه من چه حرفها  چه رنجها که نکشیدی.تو برای خالی کردن دلت از دست روزگار  تقدیر  سرنوشت و مشکلات چه گریه ها که نکردی.چه زود گذشت جوانی ات به خاطر آسوده زندگی کردن من...

این گذشته است که مرا عذاب می دهد ...

من زندگی ام   تمام هستی ام و ذره ذره ی وجودم را مدیون تو هستم .من استقامت  ایثار  فداکاری.... تو را تجسین می کنم و جایزه ی نوبل روح و قلبم را به تو هدیه می کنم.تو به من یاد دادی انسانیت یعنی این یعنی عزت یعنی شرف یعنی با آزادگی زندگی کردن یعنی اخلاص یعنی فداکاری

                                                                                                                    یعنی پدرو مادر 

به امید آنکه روزی برسد که من همه ی این فداکاری هایی که در حق من انجام داده ای را جبران کنم.

                               

                                                                                                  Tuesday_April .24.07

+ نوشته شده در  Sun 29 Apr 2007ساعت 9:15 AM  توسط نوا و ناجی  | 

این درد مشترک من و توست که گاهی نمیتوانیم در چشمهای یکدیگر اتراق کنیم وفنجانهای چای بنوشیم و ورد خوشبختی را به هم نشان بدهیم.

گاهی آنقدر دیر می آیی که حتی آخرید ستاره هم رفته است و صبح همه ی خیابان ها را بیدار کرده است و با لباسها و کفشهای خواب آ لود که نمی توان از غزلهای سلیمان گفت.

این آه

         مشترک من و توست که در حسرت قدم زدن در باغ بلورین عشق از سینه مان بر می خیزد.

با این واژه های خسته که نمی توان ترانه ی پر شور زندگی را سرود .با چشمهایی که سروها وقوها را ندیده که نمی توان اشک شوق ریخت.

                                                                 من جهان را روی نفس یک پرستو نقاشی می کنم

                      من همه ی دریا را پشت پلکهایم گرد می آورم .

                                       همه ی جنگل را روی پیراهنم جای میدهم .

آیا تو میتوانی برایم آواز بخوانی که به یاد بیدهای مجنون بیفتم؟

            آیا میتوانی غریب ترین عاشق را به من نشان بدهی؟

                            آیا میتوانی بگویی وقتی که خسته ام کدام غزل حافظ را بخوانم؟

                                         به من بگو وقتی دلم گرفته است به کدام آیینه باید خیره شوم؟

این افسوس من و توست که سراسر خانه را رنگی از ابهام زده است.

دلم می سوزد

                    برای تمام انسانهایی که انسانیتشان را به بهای ناچیز به حراج می گذارند.

برای تمام دلهای سرگردان که در کوچه پس کوچه های غروب

                                وبرای تمام گمشدگانی که نمیدانند باید خود را درکجا جستجو کنند.

 

+ نوشته شده در  Wed 25 Apr 2007ساعت 6:30 AM  توسط نوا و ناجی  | 

+ نوشته شده در  Fri 23 Mar 2007ساعت 10:14 AM  توسط نوا و ناجی  | 

تولدت مبارک رویان جون

قربون خواهر خوشگل و نازم برم من. تولد ۱۲ سالگی ات مبارک باد.

رویان جون (فرشته) امیدوارم همیشه سربلند وپیروز باشی.

مارچ ۱۳(۲۳ اسفند)

+ نوشته شده در  Wed 14 Mar 2007ساعت 7:41 AM  توسط نوا و ناجی  | 

تولدت مبارک

a href=

نوا جان (خودم) تولد ۱۹ سالگی ات در ۱۴ اسفند یا (۴مارچ ) مبارک .

+ نوشته شده در  Sun 4 Mar 2007ساعت 7:32 AM  توسط نوا و ناجی  |